محبوب ترین مقصد ها
قصهی تولد خونهی پیسو
میگن هر خونهای، یه «هُو» داره؛ یه نفَسِ گرم که از دل آدمایی میاد که آجر به آجرش رو با رؤیاهاشون چیدن.
خونهی پیسو هم از همون خونههاس… ماحصل همراهیِ دو زوج، دو قصه، دو دلبستگی.
رؤیای بوام و مُمانم
بوام و ممانُم، ( پدر و مادرِ شایان)، دو عاشقِ دریا بودن. از گنجه تا گره، از گناوه تا سیراف… هرجا موجی بود و نسیمی، این دوتا هم بودن.
صُبح زود «موهیگیری»، عصر، نشستن کنار قلاب و دمِ غروب، گوش دادن به صدای امواج…
همیشه میگفتن:
«یه خونه کنار دریا باشه که بعدِ موهیگیری، خستگیمون رو لای صدای موج پهن کنیم و آرام بگیریم.»
تا اینکه یه روز، رفتن سراغ تپهای تو شمالیترین گوشهی بندر رستمی؛ همونجایی که نگاهش به دریا میرسید و هوائش بویِ نمکِ خُنّک داشت.
زمین رو گرفتن و گفتن:
«اینی میشه خونهی بازنشستگیمون… خونهی رویا.»
اما خونه هنوز نیمهکاره بود که یه روز… بوام، همان وقت که داشت جوشکاری میکرد، دلش از تپش افتاد.
توی همون خونهای که همه بهش میگفتیم «بهشتِ بابا»… بال کشید و رفت.
خونه موند… نیمهجان.
ما هم موندیم با دلی که نصفش خالی شده بود.
از بعدِ اون، خونه همونطور نیمهکاره رها شد؛ حیاط، پر از ماسه؛ دیوارها، بلوکی و ناتمام؛ صدا هم فقط از باد میاومد که لابهلای تُوفالها میپیچید.
تا اینکه مو (شایان)، که تازه با جیران بانو آشنا شده بودم، توی همون روزا، با هم یه تصمیم گرفتیم؛
تصمیمی که شاید از دور برای خیلی ها دیوونگی بهنظر میومد، ولی از نزدیک….
گفتیم کار مهندسی و شهرنشینی و شلوغی رو بذاریم کنار، بیاییم همینجا؛
همینجایی که بوام، دلش براش نفس میزد.
گفتیم خونه رو از نو بسازیم؛
نه فقط با بلوک و سیمان… با عشق، با قصه، با آرامشی که از موج میاد و تو دل آدم ریشه میکنه. تیکه تیکه ساختیمش و کم کم تمام درب و پنجره های آهنی هم جاشون دادن به درب و پنجره های ۱۵۰ ساله که تو کارگاه چوب به دست خودمون مرمت شدن
و اومدیم…
اومدیم تا خونهی پیسو رو زنده نگه دازیم؛
تا هر مهمانی که پا میذاره اینجا، حس کنه وارد «بهشت بابا» شده؛
….